چون به محض رسیدن به پادگان باید تشریف شریفم را ببرم به بازداشتگاه
دوست ندارم فحش بدم اگه نه آبرو و شرف ارتش را ظرف چند ثانیه لگد مال می کردم ![]()
اون از رفتم اینم از برگشتنم
به پاس خدمات بی کران و بی وقفه و از این حرفای بنده که واقعا کارم را تو قسمت مربوط درست انجام دادم و سرباز مودب و منظمی بودم دهنم طی چند فقره آسفالت می شود.
اول از همه که بعد از حدود ۴۰ روز قرار شد به بروبچ راه دور ۳ روز مرخصی بدن
این سه روز مرخصی هم به هیچ درد من نمی خورد!در نتیجه به سرگردی که مسئول بخش ماست گفتم و اونم تبدیلش کرد به ۶ روز مفید
خب تا اینجاش خوب بود و بنده هم خوشحال
روز سه شنبه سرگروهبان محترم!!!! اسامی افرادی که مرخصی دارن را خوند و اعلام کرد که به خط بشیم
ما هم تشریف شریفمون را بردیم و به خط شدیم
اونم یه سر رفت تا ستاد فرماندهی گردان و برگشت تا برگه مرخصی بچه ها را بهشون تحویل بده
برگه همه را داد ولی از برگه من خبری نبود ![]()
سوال که می کنم می گه من اطلاعی ندارم !!!
منم شخصا رفتم ستاد گردان دیدم که به به
جانشین ستاد می گه سرگروهبانتون گفته تو نظم گروهان را به هم زدی و همه از تو ناراضی هستند
و ....
برای همین مرخصی تو کنسل شد
ضد حال !
مثل اینکه که یه پتک کوبیدن تو سر مبارک بنده
حالم اساسی گرفته شد ول کردم رفتم داشتم از عقیدتی سیاسی پادگان رد می شدم که یکی از آخوندهای محترم بنده را دید و گفت چرا اینجوری شدی تو و بعد از اینکه ماجرا را براش تعریف کردم تماس گرفت با یکی از هشمهری های بنده که اونجا مشغول به کاره و اونم بعد از صحبت و از همنشینی بنده را برد پیش افسر نگهبان گردان و خلاصه سرتون را درد نیارم مرخصی ما را گرفت البته ۴ روز!
منم ناز کردم
و گفتم که نمی خوام!
که همشهری گرام باز دستم را گرفت و به زور بردم بیرون از پادگان و برام ماشین گرفت و شوتم کرد بیرون.
حالا به خاطر این ضد حال تا خود اصفهان حال من گرفته بود
با وارد شدن به خونه و دیدن پدر و مادر یکم سر حال اومدم.
ضد حال بعدی هم تو نت بود که خودم حلش می کنم که بعضی ها غلط های بی جا کرده بودن
بعدش هم بعضی از دوستان را دیدم
ضد حال اصلی این بود هوینجوری عشقی زنگ زدم به گروهان و با یکی از بچه ها صحبت کردم
دیدم میگه سرگرد صبح اومده آسایشگاه گفته به چه حقی رفته پیش عقیدتی سیاسی
به محض رسیدن باید بره بازداشتگاه
کلا خوشی به من نیومده
یه شعر اونجا گاهی می یاد سر زبونم :
من در این سن جوانی ز جهان سیر شدم
صورتم گرچه جوان است ولی پیر شدم
واقعا این پادگان اعصاب منا ترکونده
الان تو اتاق خودم هستم قسمت رایانه آموزش و تامین.الان هادی چراغها را خاموش کرد تا بخوابیم.واقعا اول صبحی میچسبه دیشب هم نگهبان بودم نخوابیدم(البته سر پست نگهبانی یک ساعتی خوابیدم)الان همه رفتند ورزش "صدای خر و پف هادی دراومد" یادم رفت بگم هادی فردا از اینجا میره
اونم سرباز آموزشیه و اینجا نظافت و چایی را به عهده داره البته کاری اینجا نیست بیشتر خودمون میخوریم چایی٬نسکافه جای خوبیه شکر خدا وقت هم میشه من خاطراتم را بنویسم.
اینجا میتونم بیشتر و بهتر به کسانی که دوسشون دارم فکر کنم
خدایا ممنون
امروز باز مادرم تلفن زد نمیدونم چرا موقع حرف زدن با اهل خانواده بغضم میگیره٬ولی اینکه تلفن میزنند تو این استراحتگاه خودش یه نعمتیه
حالا دقیقا حس زندانی ها را موقعی که ملاقاتی دارند میفهمم با صدای زنگ تلفن قلبم میگیره
ساعت ۱۱ شب
هنوز منتظر دستورات هستم باید ۲ هم بیدار شم برای نگهبانی کاش فردا کامپیوتر قسمت رایانه به اینترنت وصل باشه
خدایا دوست دارم
((عجب شیر))
امروز صبح بعد از نگهبانی رفتم برای صبحانه
نان خشک و دو قاشق مربای هویج![]()
موقع ورزش و دو صبحگاهی نرفتم٬ یکی از سرگروهبانها گفت تو دیگه بومی بعد هم ستاد فرماندهی و امور رایانه. بدترین ضد حال این بود که سروان مسئول رایانه گفت اینجا اینترنت نداره.
الان هم سر کلاس آئین نامه پادگانی هستم اولین نفر تو گروهان تشویقی گرفتم ولی خوب ۴۸ ساعت مرخصی که به درد من نمیخوره نمیدونم بگیرم یا نگیرم٬ میشه رفت تبریز.
چه بچه درسخونی هستم درسایی که سر کلاسش حاضر نبودم را جواب دادم![]()
درود بر شرف سرگروهبان
اینا همش خودش به سربازها میگه
******************************************
ساعت داره به ۴ نزدیک میشه اولین روزیه که وقت آزاد دارم چند دقیقه جای همه خالی تو آفتاب بدون کلاه خبردار ایستادیم تا حد جزغاله شدن شایدم بیشتر!بعد از اون هم بشین پاشو.![]()
یک ساعت پیش یکی از بچه ها بیهوش شد قبل هم این اتفاق افتاده بود ولی این یکی به هوش نمیومد ٬اینجا ما از گوسفند کمتریم حتی سرگروهبان هم اهمیتی نداد فقط فرستاد بچه ها زنگ زدن آمبولانس بیاد حتی نرفت یه نگاه بهش بندازه![]()
نمیدونم چرا امروز اینقدر دوست دارم گریه کنم دو تا از بچه ها امروز زار میزدن منم هوایی شدم اینجا بد دخمه ای بد!
خدایا خودت به دادمون برس!
صبح ورزش صبحگاهی
بدو بدو دور تا دور پادگان٬ پادگان آموزشی با ۴ گردان و هر گردان ۶ گروهان
نمیدونم چند کیلومتر بود ولی پدر از صاحبمون دراومد
به طور کلی دهنمون اسفالت شد٬آخرای کار دیگه نفس کم آوردم و از بند جیم استفاده کردم و در رفتم وقتی توقف کردن از راه میان بر رسیدم بهشون![]()
(( الان سرگروهبان داره در مورد وظایف نگهبانی برامون میگه منم پشت سر نفر جلویی خاطره مینویسم))
خلاصه ورزش هم دیگه حسابی بهم فشار آورد٬منم تنگی نفس دارم رفتم پیش جناب سروان گفتم موقع سرفه کردن از سینه ام خون میاد(باید یه چیزی میگفتم دیگه
!)
باشد که روزهای آینده از دویدن معاف شوم
بعد از اون با جناب سروان رفتم طرف ستاد فرماندهی برای تایپ بعد از سه ساعت تایپ کردن کردن برق رفت همه چیز پرید!فردا باید از اول ...
امشب نگهبانی دارم سمت من معاون گروهبان نگهبان باید سر ساعت۲.۴۰ بیدار شم تا صبح در نبود گروهبان نگهبان وظایف با منه ... کاملا اتفاقی این پست به من رسید فکر کنم راحتترین کار باشه چون حداقل نیازی به خبردار ایستادن ندارم باید به همه نگهبان ها سر بزنم.
ولی همین جوری روزا خوابم میبره!
الفاتحه مع الصلوات
راستی دیشب شکنجه جدید را دیدیم دو تا سرباز را برعکس نگه داشتن!![]()
یه چیزی تو مایه های اونی که تو تی وی ایران به عنوان شکنجه های مخصوص ساواک نشون میده!